تیک تاک بلاگ

تاریخ: چهارشنبه 20 مرداد 1389 ساعت: 15:05 بازدید: 621 نویسنده: سین مثل سلام
وب-جدید وب-جدید وب-جدید وب-جدید وب-جدید امتیاز : 2673 دیدگاه(4)

تاریخ: یکشنبه 17 مرداد 1389 ساعت: 05:46 بازدید: 492 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

 

 وزی مردی به سفر می رود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه می شود که هتل به کامپیوتر مجهز است. تصمیم می گیرد به همسرش ایمیل بزند. نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه می شود و بدون این که متوجه شود نامه را می فرستد. در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشد به سراغ کامپیوتر می رود تا ایمیل های خود را چک کند؛ اما پس از خواندن اولین نامه غش می کند و بر زمین می افتد. پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش می رود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد :

گیرنده : همسر عزیزم
 وضوع : من رسیدم
می دونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی. راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به این جا می آد می تونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الآن رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا می بینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر این جا گرمه!



موضوعات:مطالب علمی ,
ایمیل-از-دنیاى-مردگان ایمیل-از-دنیاى-مردگان ایمیل-از-دنیاى-مردگان ایمیل-از-دنیاى-مردگان ایمیل-از-دنیاى-مردگان امتیاز : 2555 دیدگاه(0)

تاریخ: سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت: 06:06 بازدید: 538 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

 

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
 زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد . پیش دوستهایش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد.
 واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد....

بقیه این داستان زیبا و عبرت آموز رو در ادامه مطلب بخونین....!



موضوعات:بزرگان عالم! ,
-تاجر-ثروتمندی-و-4-زنش... -تاجر-ثروتمندی-و-4-زنش... -تاجر-ثروتمندی-و-4-زنش... -تاجر-ثروتمندی-و-4-زنش... -تاجر-ثروتمندی-و-4-زنش... امتیاز : 2631 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت: 05:39 بازدید: 453 نویسنده: سین مثل سلام

به  نام خدا

 

 

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت: "من خسته ام و دیگه دیر وقته، میرم که بخوابم".

مامان بلند شد، به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهار فردا شد، سپس ظرف ها را شست، برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد، قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد، ظرف ها را خشک کرد و در کابینت قرار داد و ....

خواندن بقیه در ادامه مطلب...!



موضوعات:طبیعت زیبا ,
داستان-تلاش-و-کار-روزانه-یک-مادر-واقعی داستان-تلاش-و-کار-روزانه-یک-مادر-واقعی داستان-تلاش-و-کار-روزانه-یک-مادر-واقعی داستان-تلاش-و-کار-روزانه-یک-مادر-واقعی داستان-تلاش-و-کار-روزانه-یک-مادر-واقعی امتیاز : 2529 ادامه مطلب| دیدگاه(2)

تاریخ: سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت: 07:05 بازدید: 509 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.



موضوعات:بزرگان عالم! ,
داوینچی-می-گوید....- داوینچی-می-گوید....- داوینچی-می-گوید....- داوینچی-می-گوید....- داوینچی-می-گوید....- امتیاز : 2705 دیدگاه(0)

تاریخ: چهارشنبه 13 مرداد 1389 ساعت: 06:32 بازدید: 767 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

 

یک روز یک روستایی داشت به تنهایی قدم می زد و در رویای آینده خود فرو رفته بود. زیر یک درخت ایستاد تا قدری استراحت کند و با خود فکر کرد : "کاشکی من ثروتمند بودم".

وقتی به خانه برگشت با شگفتی ملاحظه کرد که در محل خانه اش به جای کلبه او، یک خانه بزرگ قرار دارد و داخل آن پر از انواع جواهرات است. فورا ً فهمید که درخت آرزوها را یافته است. آن مرد جوان این موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشت که ثروتش را از کجا بدست آورده است. همان شب آن دهکده را ترک کرد و دیگر هرگز در آنجا دیده نشد.

اما یک سال بعد با تبری به سراغ آن درخت آمد و ناسزاگویان ضرباتی بر آن وارد کرد. او در حالی که گریه می کرد می گفت تو به من نگفتی مورد حسد مردم قرار می گیرم و حالا بیچاره شده ام. من دیگر نمی توانم به کسی اطمینان کنم و نمی دانم که اگر کسی مرا دوست دارد بخاطر خودم است یا ثروتم. من شب و روز نگرانم که همه چیزم را از دست بدهم. چون بلد نیستم با این همه پول چکار کنم. او آنقدر به درخت ضربه زد تا خسته شد، اما درخت نیفتاد.

خواندن بقیه داستان در ادامه مطلب(خیلی قشنگه حتما بخونین)



موضوعات:حکایات جالب ,
درخت-آرزوها درخت-آرزوها درخت-آرزوها درخت-آرزوها درخت-آرزوها امتیاز : 2553 ادامه مطلب| دیدگاه(0)

تاریخ: سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت: 07:17 بازدید: 1046 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

 

لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند ، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت.سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.
کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم ، زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی بشوم!"



موضوعات:حکایات جالب ,
نیکی-و-بدی-در-تابلو-شام-آخر-لئوناردو-داوینچی نیکی-و-بدی-در-تابلو-شام-آخر-لئوناردو-داوینچی نیکی-و-بدی-در-تابلو-شام-آخر-لئوناردو-داوینچی نیکی-و-بدی-در-تابلو-شام-آخر-لئوناردو-داوینچی نیکی-و-بدی-در-تابلو-شام-آخر-لئوناردو-داوینچی امتیاز : 2500 دیدگاه(0)

تاریخ: جمعه 15 مرداد 1389 ساعت: 07:20 بازدید: 413 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد:

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است .

بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .

مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ ) خط بسته بندی با اشعه ایکس
بزودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین ،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید .
سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطیهای خالی جلوگیری نمایند.
نکته جالب توجه در این بود که درست همزمان با این ماجرا ، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاههای کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آنجا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آنرا به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرجتر حل کرد :
 تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط بسته بندی تا قوطی خالی را باد ببرد !!!



موضوعات:مطالب علمی ,
یک-مشکل-و-دو-راه-حل... یک-مشکل-و-دو-راه-حل... یک-مشکل-و-دو-راه-حل... یک-مشکل-و-دو-راه-حل... یک-مشکل-و-دو-راه-حل... امتیاز : 2785 دیدگاه(0)

تاریخ: سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت: 06:46 بازدید: 407 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

 

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

 ختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

 وز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود!

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!



موضوعات:حکایات جالب ,
انتخاب-همسر-شاهزاده-و-گل-صداقت- انتخاب-همسر-شاهزاده-و-گل-صداقت- انتخاب-همسر-شاهزاده-و-گل-صداقت- انتخاب-همسر-شاهزاده-و-گل-صداقت- انتخاب-همسر-شاهزاده-و-گل-صداقت- امتیاز : 2586 دیدگاه(0)

تاریخ: سه شنبه 12 مرداد 1389 ساعت: 08:05 بازدید: 400 نویسنده: سین مثل سلام

به نام خدا

 

 كى در پیش بزرگى از فقر خود شكایت می كرد و سخت می نالید.
گفت : خواهى كه ده هزار درهم داشته باشى و چشم نداشته باشى ؟ گفت : البته كه نه . دو چشم خود را با همه دنیا عوض نمی ‏كنم .
گفت : عقلت را با ده هزار درهم ، معاوضه می کنى ؟
گفت : نه .
گفت : گوش و دست و پاى خود را چطور ؟
گفت : هرگز .
بزرگ گفت : پس هم اكنون خداوند، صدها هزار درهم در دامان تو گذاشته است، باز شكایت دارى و گله می کنى ؟! بلكه تو حاضر نخواهى بود كه حال خویش را با حال بسیارى از مردمان عوض كنى و خود را خوش ‏تر و خوشبخت ‏تر از بسیارى از انسان ‏هاى اطراف خود می بینى. پس آنچه تو را داده ‏اند، بسیار بیش ‏تر از آن است كه دیگران را داده ‏اند و تو هنوز شكر این همه را به جاى نیاورده، خواهان نعمت بیش‏ ترى هستى ؟!



موضوعات:حکایات جالب ,
صدها-هزار-درهم-قیمت-نعمت-های-خداداد صدها-هزار-درهم-قیمت-نعمت-های-خداداد صدها-هزار-درهم-قیمت-نعمت-های-خداداد صدها-هزار-درهم-قیمت-نعمت-های-خداداد صدها-هزار-درهم-قیمت-نعمت-های-خداداد امتیاز : 2626 دیدگاه(2)

آخرین مطالب

چهارشنبه 20 مرداد 1389
یکشنبه 17 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
چهارشنبه 13 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
جمعه 15 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
پنجشنبه 14 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
چهارشنبه 13 مرداد 1389
چهارشنبه 13 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
دوشنبه 11 مرداد 1389
دوشنبه 11 مرداد 1389
یکشنبه 10 مرداد 1389

مطالب محبوب

پنجشنبه 07 مرداد 1389
سه شنبه 12 مرداد 1389
چهارشنبه 13 مرداد 1389
پنجشنبه 07 مرداد 1389
چهارشنبه 20 مرداد 1389

صفحات مطالب

1|2|3|4|5|6|7|8|9|